خجالت
چقدر وقته که ننوشتم...
خودم خجالت کشیدم.
حالا می نویسم....
نوشته های سوده
چقدر وقته که ننوشتم...
خودم خجالت کشیدم.
حالا می نویسم....
تبریک زود هنگام (دو روز زود تر ) برادرم محمد سجاد مرا به فکری عمیق فرو برد.
فکر به پایان ۲۱ سالگی
پایانی بسیار متفاوت...
فکر به ۲۱ بهار زیبا

۲۱ تابستان شاد
۲۱ پاییز رنگی
۲۱ زمستان برفی
۲۱ سال مهربانی خدا
۲۱سال دوستی
۲۱ سال دوست داشتن
فکر به پایانی ،برای آغاز.......
روح و دل مترادف نیستند.
بدن،
دل را زنده نگه می دارد،
نه روح را.
روح به غذایی دیگر نیازمند است.
سکوت
سکوتی مثبت
آرامشی مثبت
جذبه ای مثبت.
چشمه ی نا پیدای روح تان
باید که بجوشد و جاری شود
و نجوا کنان
راهی دریا شود.
لازم نیست روح به جایی سفر کند
سفر،لازمه ی ذهن ودل است،نه روح.
روح خود بخشی از دریاست.
روح تو،
تنها روح تو نیست،
بلکه روح جهان نیز هست.
روح تو، به حیات ابدی متصل است
روح تو،
بخشی از مطلق هستی ست
لازم نیست به جایی برود.
روح تو خود دریاست.
مسیحا برزگر

انگار روزی دیگر فرا رسیده است.
اگر چشم هایت گشوده شده اند
و اگر می توانی صادقانه لبخند بزنی
بدان که خداوند...
هنوز عاشق توست!!!
میلاد تهرانی
صاف نیست آن خط زیبای دلم
گر نباشد کج می توان توان گفت بی دلم.
صاف نیست آن خط که دل را می برد
کج بود خطی که دل را می برد.
خط کج را گر بود راز و فریب
خط صاف را می توان جست بی فریب.
گفتمت :خط دلم را صاف ساز
گفتیم: خط کجت را راز باد!
راز آن خط های پر راز چیست؟
می توان گفت: جای راز اینجا نیست.
راز خط را نتوان ابراز کرد.
گر شود ابراز ،نتوان احساس کرد.
شعری از خودم..
یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
با خودش ،فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد رفت به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان سبز شد
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
با هم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفتگو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
بر ف ها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه
مستجاب می شود....
عرفان نظر آهاری

سلام خدمت دوستان عزیزم
نوروز همگی تان مبارک.البته با کمی تاخیر.
حتما این چند وقتی که نبودم داشتید به این فکر می کردید که چرا نیستم و کجایم و
چرا به روز نمی کنم؟شاید هم فکر کردید دیگر کلا وبلاگم را رها کرده ام و به قول
معروف " بی خیالش "شده ام و قصد ندارم ادامه بدهم...هرچه بگویید و هر فکری
بکنید حق دارید.ولی منم حق دارم !الان می گویم چرا...
دقایقی قبل که در مسنجر بودم، یکی از دوستانم علت به روز نکردن را از من پرسید و
من جواب دادم که حال ندارم.پرسید چرا.گفتم به خاطر اینکه از دست این استاد های
بد بد و خدا نشناس و بی ملاحظه که همه اش درس می دهند و امتحان می گیرند و
به این فکر نمی کنند که ما فقط یک درس نداریم، دل و دماغ نوشتن برایم نمانده
است. آخر مگر ما چقدر وقت داریم ؟اگر بخواهیم برای درست هرکدامشان ایییییین
همه وقت بگذاریم اولا به کار و زندگیمان نمی رسیم ثانیا احتمالا فی الفور از شدت
ضعف ناشی از زیاد درس خواندن از دنیا می رویم و جهان و مافیها را به استادان عقده
ای وا می گذاریم تا جان دانشجویان دیگر را هم مثل ما بگیرند و اندکی دلشان خنک شود...
این شد که تصمیم گرفتم بیایم و با شما دوستان عزیز درد دل کنم و التماس دعا
بگویم.مگر خداوند به خاطر دعای شما مقربان درگاه الهی ،این استادان را ادب کند و
اندکی "دوز" انسانیت را در آنها بالا ببرد تا این همه به این جوانان، امیدان ِ آینده فشار نیاورند.
خواهان سلامتی و سربلندی شما هستم.
امضا:ریحانه سادات از زبان سوده
خوشحالم
چرا که: دیشب بعد از ۹۳ روز و۱۲ ساعت و۲۸ دقیقه و۶ ثانیه، پازل ۱۵۰۰ دانه ای ام تمام شد.
البته کمی هم ناراحتم.
دلم تنگ می شود، برای دانه های مجهولی که روزها و ساعت ها مرا به بازی می گرفتند.
دلم تنگ می شود برای آخرین دانه ای که از اول به آن فکر می کردم.
دانه ای که از همه بیشتر مرا به بازی گرفت .و خود را در جایی پنهان کرد.
معلوم ترین دانه ای که خود را به مجهول ترین دانه تبدیل کرد.
چون فهمیده بود از اول به آن فکر می کنم.
ظا هرش با چند دانه ی دیگر فرق نداشت اما ...
آن دانه، قطعه ای از آسمان بود.
آسمان آبی....
روز جمعه 12 بهمن ماه 1386 از ساعت 15:00 الی 16:30 مسجد علی بن الحسین(ع) واقع در میدان قدس(تجریش) ،خیابان دربند،خیابان شهید احمد زمانی (خلیلی) گرد هم می آییم.
غصه ی
دیده هایت به ندیده هایم
***
دیگر تمام شد
غصه ی
نوشته هایت به ننوشته هایم
دیگر تمام شد
غصه ی
گفته هایت به نگفته هایم
***
دیگر تمام شد
غصه ی
آرزو هایت به رویاهایم
دیکر تمام شد
غصه ی
گریه هایت به اشک هایم
***
دیگر تمام شد
شروع
تمام غصه هایم